تبليغاتX
خلوت خيال
تجارب معلمی و اشعار معاصر

قسمت

مانده ام با دلي از رنگ خزان

كوله باري بر دوش

آسماني خالي

كلبه اي چوب نما كه پر از تاتوره است

وعصايي بر دست كه فرو رفته به خاك و بلورين تنگي با ماهي

و كمي دورترك مانده ام با تپشي از يك قلب

 ونگاهي پر حرف

كه از آن گريه ي خنديدن باران جاري ست .




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:32 توسط :: مسعود.مسافر ::

ايستگاه زندگي (تکراری  از آبان ۸۵ )

از ايستگاه هاي پر فاصله ي زنـــــــــــــدگي

باتندي پر شتاب يك غرال

مي چرخند ساكت و مبهم و يكنواخت

چون تيك تاك صفحه ساعتي

عقربه هاي پر تلاش زنـــــــــــــدگي 

          ***

از كوچه هاي تنگ و فراخ

پنجره هاي بسته و بازي به روي غم

مي گذرند خاموش و خسته و فرو رفته

بي آنكه چشم دوزند به چشم هم

عابران گم گشته در سراب زنـــــــــــــدگي

   ***

در برگ برگ صفحه هاي اين كتاب

برشماريم اگر واژه هاي هر كلام

بر سطوري كه زنجير گشته اند به هم

برنخوانيم جز دروغ و فريب و ستم

داستاني از كتاب پر غبار زنـــــــــــــدگي




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:41 توسط :: مسعود.مسافر ::

هنر و رآيانه

سوییش یک برنامه جالب است که از طریق آن می توان مفاهیم را به صورت انیمیشن نشان داد مفاهیمی چون برنامه های درسی .موسیقی و حتی اشعار را با ترکیب دهی رنگ و تصاوير جلوه ي خاصي بخشيد . علاقمندان براي كار با اين برنامه مي توانند مجله مدرسه فردا را كه به كوشش دوست عزيز آقاي مظلومي تنظيم شده است مطالعه نمايند . 

فرهنگيان محترم با آموختن اين برنامه مي توانند مفاهيمي چون (چرخه آب ،تركيبات شيميايي ،اهرم ها ،سير تاريخ و ....) را به دانش آموزان خويش آموزش دهند .  

-------------------------------




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:9 توسط :: مسعود.مسافر ::

                درخت سيب

در باغ كه بودم به درختان  پر از ميوه ي سيب خنديدم .

باغبان آنجا بود ناگهان ديد كه من مي خندم

مانده بود و ز پي حيرت خود

با دوچشمش به لبم مي كوبيد .گفتمش

خنده بر سادگي سيب زدم

پشت اين باغ بزرگ

 كودكاني هستند

كه فقط نام درخت سيب را مي دانند

و دو عكسي از آن

در كتاب هاي دبستانيشان

من به اين خنديدم .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:47 توسط :: مسعود.مسافر ::

                درخت سيب

در باغ كه بودم به درختان  پر از ميوه ي سيب خنديدم .

باغبان آنجا بود ناگهان ديد كه من مي خندم

مانده بود و ز پي حيرت خود

با دوچشمش به لبم مي كوبيد .گفتمش

خنده بر سادگي سيب زدم

پشت اين باغ بزرگ

 كودكاني هستند

كه فقط نام درخت سيب را مي دانند

و دو عكسي از آن

در كتاب هاي دبستانيشان

من به اين خنديدم .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:29 توسط :: مسعود.مسافر ::